سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، پانزدهمین مجلد از مجموعه «مشاهیر کتابشناسی معاصر ایران» به قلم حسین مسرّت، به زندگی و اقدامات فرهنگی مهدی آذریزدی، اختصاص دارد. این مجموعه از سوی خانه کتاب و ادبیات ایران منتشر شده است.
با وجود فعالیتهای گسترده در حوزه کتابشناسی و نشر، نام آذریزدی بیش از هر چیز با کتاب «قصههای خوب برای بچههای خوب» شناخته میشود. او با زبانی ساده و روان، داستانهای ارزشمند ادبیات کهن فارسی مانند کلیله و دمنه و مرزباننامه را برای کودکان بازنویسی کرد. هدفش این بود که نسل جدید با گنجینه ادبیات فارسی آشنا شود. این مجموعه بهسرعت محبوب شد و جایگاهی ویژه در ادبیات کودک ایران پیدا کرد. بسیاری از بزرگان ادب نیز این کار را ستودند و آن را گامی مهم در پیوند کودکان با میراث فرهنگی و ادبی ایران دانستند.
از تولد تا کتابشناسی
سـه روز مانـده بـه عیـد نـوروز ۱۳۰۱ ش در خانـوادۀ زحمتکـش و کشـاورز حاجـی علیاکبـر، فرزنـدی بـه دنیـا آمـد کـه نامـش را مهـدی گذاشـتند. آنـان سـا کن آبـادی خرمشـاه در حومـۀ یـزد بودنـد کـه بعدهـا بـر اثـر گسـترش شـهر بـه یکـی از محـلات بـزرگ ایـن شـهر تبدیـل شـد، خرمشـاه از دیربـاز سکونتگاه زرتشـتیان بـود و خانـوادۀ مهـدی را «جدیدالاسـلام» یـا مختصـراً «جدیـدی» میخواندنـد زیـرا نیـا کان او از سهچهار نسـل پیـش، تـازه از دیـن زرتشـتی بـه اسـلام گرویـده بودنـد. پدربزرگـش رشـید خرمشـاهی بـود کـه مسـلمان شـده بـود.
مهـدی در حـدود سـال ۱۳۳۵ ش بهسـوی یـاد گرفتـن قـرآن رفـت:
«مادربزرگـم را بیبـی میگفتیـم، مـلا بـود. وقتـی ۵ سـاله شـدم، قـرآن را بـه مـن یـاد داد. در محلـه مـا مدرسهای را زرتشتیها تأسـیس کـرده بودنـد. امـا پـدرم مـرا بـه آن مدرسـه نفرسـتاد. پـدرم معتقـد بـود مدرسـههای دولتـی اخـلاق بچههـا را خـراب میکنـد. خـودش آنچـه را کـه در مکتبخانه یـاد گرفتـه بـوده بـه مـن یـاد داد.»
مهـدی بهغیـر از قـرآن، دعـا و کتـاب حافـظ را نیـز از مادربـزرگ مـادری خـود کـه مکتبدار بـود فـرا گرفت و پـس از آنکـه خواندن و نوشـتن را یـاد گرفـت، پـدرش او را بـه مکتبخانـۀ آقـا سیدابوالقاسـم فرسـتاد تـا خوشنویسـی را یـاد بگیـرد.
آذر میگویـد: «در خانـۀ مـا فقـط چندتـا کتـاب دعـا و قـرآن و ]مفاتیحالحیـات و معراجالسـعاده و عینالحیـات[ و زادالمعـاد ونصـابالصبیـان و جامـعالمقدمـات عربـی بـود کـه مـن بـا سـواد پدرآموختـۀ خانگـی هرچـه میتوانسـتم، آنهـا را خوانـده بـودم وهیـچ بحـثِ تـازه و تحفهای بـر آنهـا مزیـد نشـد.»
همیـن نبـود کتابهـای تـازه در خانـه باعـث وجـود «عقـدۀ کتـاب» در مهـدی شـده بـود. «پـدرم، مـردِ آخـرت بـود، و کتابهـای دیگـر را کتابهـای دنیایـی میدانسـت. امـا مـن تشـنگی و عطـش خواندن داشـتم و میخواسـتم بیشـتر بدانم، میخواسـتم بفهمم در دنیا چه خبـر اسـت.
امـا پـدرم در فکر دیگری بـود... و به گریهها و التماسهای مـن کـه کتابهـای دیگـری میخواسـتم، توجهی نکـرد.»
مهـدی پـس از آن روزگارش بـا کار در صحـرا و کشـاورزی در کنـار پـدر و سـپس بنایـی میگذشـت امـا در ایـن میـان در سـن۱۲ سـالگی (آذر در جـای دیگـر ۱۳ تـا ۱۴ سـالگی آورده)، بـه اصـرار پـدر کـه میخواسـت عربیدان و مذهبـی شـود، یـکسـال و نیمـی را پیـاده بـه مدرسـۀ علمیـۀ خـان در شـهر یـزد میرفـت و صبحهـای تاریـک را تـا طلـوع آفتـاب نـزد آقـا شـیخ علـی بمـان مکبـر کـه او هـم روزهـا درگیوهفروشـی کار میکـرد، بـه یادگیـری مقدمـات صـرف و نحـو عربـی و ازجملـه جامـعالمقدمـات پرداخـت امـا چـون راه طولانـی بـود و پـس از آن میبایـد بـه سـر کارِ کشـاورزی و بنایـی میرفـت، ایـن آمـوزش را رهـا کـرد.
در آن روزگار، هنـوز خوانـدن کتـاب مرسـوم نشـده بـود، «در محیـط محلـۀ مـا کسـی کتـاب نمیخوانـد. جـز سـه چهـار نفـر روحانـی اهـل منبـر، مجلـه و روزنامـه و کسـب خبرهـای روز، اصـلاً معنـی نداشـت. تمـام معلومـات دینـیو دنیایـی مـردم در آنچـه از مسـجد و پـای منبـر یـاد میگرفتنـد، خلاصـه میشـد. مـن تـا شـانزده ـ هفـده سـالگی، جـز آنچـه در خانـه یـا مسـجد یـا روضـه شـنیده بـودم، چیـزی نمیدانسـتم. آن هفـت، هشـت کتـاب تـوی خانـه را خوانـده بـودم. ولـی پـدرم هرگـز کتـاب تازهای نخریـد.»
مهـدی پـس از آن از کار بنایـی، بـه جوراببافـی آقارضـا سـعیدی رفـت. امـا از بخـت خـوش او، صاحـب جوراببافـی از مـردان کتابدوسـت شـهر یـزد کـه چـون علاقـۀ مهـدی را بـه خوانـدن کتـاب دریافتـه بـود، روزی او را بـه تنهـا کتابفروشـی روزآمـد یـزد، یعنـی گلبهـار بـُرد تـا هـر آنچـه را دوسـت دارد، بـردارد و بخوانـد و برگردانـد و خـود نیـز چنـد کتابـی را برایـش برگزیـد.
درسـال ۱۳۱۹ ش کتابفروشـی دیگـری بـه نـام «کتابفروشـی یـزد» بهوسـیلۀ همیـن آقـای سـعیدی در سـر بـازار خـان یـزد راهانـدازی شـد و آقـای سـعیدی، مهـدی را کـه از همـه اهلتـر میشـناخت، بـا خـود بـه کتابفروشـی بـرد.
آذر کـه در آن موقـع بـه «بهشـت موعـود»ش رسـیده بـود، دیگـرسـر از پـا نمیشـناخت و چنـان در ایـن جایـگاه بـه آرامـش رسـیده بـود کـه جـز آن بـه چیـز دیگـری نمیاندیشـید. دوسـت داشـت کتابفروشـیاش سـرآمد دیگـر کتابفروشـیهای یـزد باشـد:
«آقارضـاسـعیدی، خـود اهـل شـعر و ادب و خوشنویسـی و دوسـتدار کتـاب بـود و پیـش از آنکـه بـه فکـر درآمـد «کتابفروشـی یـزد» باشـد، از اینکـه آنجـا محـل آمـد و رفـت اهـل کتـاب بـود لـذت میبـرد، گویـا بـه همیـن ملاحظـه، نمایندگـی عدهای از جرایـد و مجـلات را نیـز کـه در آن روزهـا منتشـر میشـد، تحصیـل کـرد... مـا چنـدان تاجـر و کاسـب نبودیـم و بیشـتر عاشـق بودیـم و مـن در ایـن مـدت کـه تـازه بـه کتـاب رسـیده بـودم، همیشـه از کمخوابـی چـرت مـیزدم. از بـس کـه شبها میخوانـدم و میخوانـدم.»
بهنظـر آذر: «کتابفروشـی گلبهـار یـک تجارتخانـه بـود وکتابفروشـی یـزد میعـادگاه اهـل کتـاب» زیـرا در آنجـا بـود کـه بـا درس خواندههـا و اهالـی کتـاب آشـنا شـده بـود: «و در آنجـا بـود کـه من سـاده و درسن خوانده و مشـتاق دانسـتن و شناختن و شناخته شـدن، داشـتم میشـکفتم و میخواسـتم بـا درس خواندههـا همسـری کنـم. آشـنایی بـا فرهنگیـان و طبقـۀ معلـم و دانشـجویان بااسـتعدادی کـه بیـش از مـن میدانسـتند و از دیـدار کتابهـای متنـوع ذوق میکردنـد، مـرا خوشـوقت میکـرد.» از میـان کسـانی کـه بیشـتر مشـتری کتابفروشـی بودنـد، یکـی آقـای محمدعلـی اسـلامی ندوشـن بـود کـه بعدهـا خـود نویسندهای توانمنـد شـد.
آذر دربـارۀ آن کتابفروشـی میگویـد: «در آنجـا بـود کـه بـا حـاجغلامعلـی رئیـس صاحـب بزرگتریـن کتابخانـۀ شـخصی، در شـهری کـه هنـوز هیـچ کتابخانـۀ عمومـی نداشـت، آشـنا شـدم.»
دیگـرافـرادی کـه آذر بـا آنهـا آشـنا شـده بـود عبـارت بودنـد از: حسـینمکّـی؛ عبدالحسـین آیتـی یـزدی، مدیـر مجلّـۀ نمکـدان و نویسـندۀ تاریـخ یـزد؛ شـیخ محمـود فرسـاد، رئیـس انجمـن ادبـی یـزد و دکتـر محمـود افشـار یـزدی، مدیـر مجلـۀ آینـده.
برچسب:
نویسنده: نرگس محمودی